«۳۰ هنرمند» تجربهای است از ملاقات با جهانهای درونی دیگران.
در این مجموعه، هر هنرمند نه صرفاً یک نام، بلکه یک سرزمین، یک شیء، یا موجودی است که بخشی از روح، باور یا نیاز پنهانش شکل عینی پیدا کرده. من در این آثار تلاش نکردهام شخصیتها را بازنمایی کنم؛ بلکه جوهرهی خلاقهی هر هنرمند را به هیئت ابزاری، موجودی یا مکانی خیالین مجسم کردهام چیزی که یا معرف اوست، یا اگر در اختیارش قرار بگیرد، مسیر هنریاش را کاملتر میکند.این مجموعه دربارهی هویت خلاقه است؛ دربارهی لحظهای که هنرمند درمییابد برای ادامهی راه، تنها مهارت کافی نیست، بلکه هر هنرمند به جادویی مخصوص خود نیاز دارد: جرئت، ابزار، راهنما، پناه، یا حتی هیولایی که باید رام شود. «۳۰ هنرمند» نه پرترهی آدمها، بلکه پرترهی نیازهایشان است؛و هر اثر، پلیست میان آنچه هستند و آنچه میتوانند باشند.
یک گلخانهای وجود دارد
که هنوز هیچکس نمیداند سازندهاش چه کسی بوده. فقط از تابلوی کوچکی که از کنارش آویزان است میشود حدس زد که روزی محل پرورش «درختهای پشمکی» بوده.
ظاهر گلخانه فلزیست و کجومعوج؛ پنجرههایی ویکتوریایی با قابهای سیاه و شیشههای تار و خطخورده.
اما نکتهای هست: این گلخانه درِ ورودی ندارد، حداقل نه برای آدمکوچولوها. آدمکوچولوها فقط میتوانند از پشت پنجرهها سرک بکشند و حدس بزنند داخل چه میگذرد. ولی آدمبزرگها میتوانند سقف گلخانه را بالا بزنند و همهچیز را از بالا ببینند.
داخل گلخانه چهار پشمکِ تنومندِ رنگینکمانی ایستادهاند؛ اسمارتیزهای تازهشکوفهزده روی تنهشان برق میزند. هر کدام رنگی دارند و در گلدانی کوچک و پرجزئیات کاشته شدهاند؛ گلدانهایی آنقدر کوچک که آدم نمیفهمد این پشمکهای چاق و هیکلی چطور توانستهاند از دل آنها رشد کنند. کف گلخانه ترکیبی از فلز و سنگهای یاسیرنگ است؛ قطعهقطعه، مثل پازلی دقیق.
و درست در مرکز، جامی بزرگ و چشمگیر قرار دارد؛ زیرش پر شده از شکوفههای اسمارتیزیِ درختهای پشمکی. بدنهٔ جام از نقشونگارهای عجیبی پوشیده شده ، برخی میگویند شاید نام سازندهٔ گلخانه روی همین نقوش رمزآلود پنهان شده باشد، اما این فقط یک حدس است و هیچکس نتوانسته ثابتش کند.
روی جام، گوهری بلورین میدرخشد؛ روشناییاش هیچوقت خاموش نمیشود، نه روز، نه شب.
اما بهتر است آرامآرام گلخانه را ترک کنیم،چون هوا دارد ابری میشود. فرقی ندارد آدمکوچولو باشی یا آدمبزرگ. الان وقت جمعکردن بارت و دور شدن است؛ مهمان ناخواندهٔ گلخانه در راه است. این موجود، هرگز بخشی از گلخانه نبود. نمیدانند از کجا آمد؛
فقط یک روز ظاهر شد و تصمیم گرفت آنجا بماند.
سازندهٔ گلخانه رفت…
اما او نه.
بدنش شبیه ماهیست؛ سبزِ چرک، با بالههای تیز، دندانهای بلند و چشمانی گرد و بیرونزده. به دور بدنش نوارهای رنگی پیچیده شده و قلادهای به گردنش آویزان است. میگویند خودِ سازندهٔ گلخانه این قلاده را گذاشته تا بتواند کنترلش کند. گاهی، در زمانهایی نامشخص ،این مهمان ناخوانده وارد گلخانه میشود و کنار جام وسط میخوابد؛
روی همان بستری که پر از شکوفههای اسمارتیزیست.
وقتی او میآید، ترس و سنگینی و غمی عجیب همهجا را فرا میگیرد. اما وقتی نیست، گلخانه روشن، شیرین و پرانرژی است.
این گلخانه استعارهٔ روزهاییست که سختی و غم ناگهان هجوم میآورند، درست مثل همان مهمان ناخواندهٔ تیره.
اما قلادهٔ این تاریکی هنوز در دست ماست. گلخانهٔ پشمک، تصویریست از ذهنی که میان شیرینی خلاقیت و سایهٔ ترس نوسان میکند؛ اما یادآور میشود که حتی آن موجودِ ناخوانده هم قابل مهار است.



















نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.