«۳۰ هنرمند» تجربهای است از ملاقات با جهانهای درونی دیگران.
در این مجموعه، هر هنرمند نه صرفاً یک نام، بلکه یک سرزمین، یک شیء، یا موجودی است که بخشی از روح، باور یا نیاز پنهانش شکل عینی پیدا کرده. من در این آثار تلاش نکردهام شخصیتها را بازنمایی کنم؛ بلکه جوهرهی خلاقهی هر هنرمند را به هیئت ابزاری، موجودی یا مکانی خیالین مجسم کردهام چیزی که یا معرف اوست، یا اگر در اختیارش قرار بگیرد، مسیر هنریاش را کاملتر میکند.این مجموعه دربارهی هویت خلاقه است؛ دربارهی لحظهای که هنرمند درمییابد برای ادامهی راه، تنها مهارت کافی نیست، بلکه هر هنرمند به جادویی مخصوص خود نیاز دارد: جرئت، ابزار، راهنما، پناه، یا حتی هیولایی که باید رام شود. «۳۰ هنرمند» نه پرترهی آدمها، بلکه پرترهی نیازهایشان است؛و هر اثر، پلیست میان آنچه هستند و آنچه میتوانند باشند.
«قیژ… قیژ… قیژژژژژ…»
صداهای عجیبی از جایی نامعلوم میآید. اولش فکر میکنی توهم است یا صدای یک وسیلهی قدیمی، اما هر لحظه بلندتر میشود.
«قیژ… قیژ… قیژژژژژ…»
کنجکاوی رهایت نمیکند؛ آرام جلو میروی، تا اینکه سایهای سبز–آبی از میان تاریکی پیدایش میشود. یک ماشین کوچک با زرهی غریب. جلوی ماشین دو دندان فلزی تیز بیرون زده و درست زیر آن، روی پلاک، نوشته شده:
hi delishous – سلام خوشمزه
همین یک عبارت کافیست تا همهچیز عجیبتر از قبل به نظر برسد. این ماشین اینجا چه میخواهد؟ چرا «خوشمزه» نوشته شده؟
سرت را میچرخانی و این بار راننده را میبینی: موجودی با صورتی خندان، بیدغدغه، درست شبیه عروسکهای چینی دوران کودکی. پاهای کوتاهش را محکم روی پدال فشار میدهد و دستهای درازش آنقدر کش آمدهاند که فرمان را گرفتهاند، در حالی که آرنجها مثل مفصلهایی ناکامل از دو طرف بیرون زدهاند. کت و شلواری سرخابی با جزئیات طلایی تنش کرده و روی سینهاش پلاکی آویزان است که تصویر یک چهرهی انسانی روی آن نقش بسته.
همین که به چهرهی خندانش خیره میشوی، ناگهان متوجه میشوی پشت این صورت، یک چهرهی دیگر هم پنهان است؛ چهرهای عبوس، بدجنس، و آگاه. انگار این موجود دو روح دارد: یکی سرگرمکننده و یکی شکارچی.
چشمهایت بیاختیار به سمت پلاک پشت ماشین میلغزد:
mmm… yammy – خوشمزه بودی
همهچیز با هم جور نمیشود. کنجکاویات دوباره پیروز میشود و تصمیم میگیری دنبالش بروی.
ماشین فقط چند متر جلوتر توقف میکند. فردی کناریاش ایستاده، لبخند میزند، دستش را برای لمس ماشین دراز میکند، و در همان لحظه…
دهانههای فلزی ماشین با سرعتی غیرقابلباور باز میشوند.
آدم ناپدید میشود.
چهرهی عبوس راننده آرام رو به جلو میچرخد.
ماشین میلرزد. شمارندهی روی بدنه یک عدد بالا میرود، چراغهای دورش رنگیرنگی میشوند و…
دینگ!
یک عدد دیگر ثبت میشود.
چهرهی عبوس به سمت عقب برمیگردد، درِ صندوق باز میشود، و جایی که انتظارش را نداری… یک خوراکی آمادهی خوردن قرار دارد.
گویی انگار چیزی را شکار میکند، میجود، و بعد نسخهای بیضرر و شیرین از آن بیرون میدهد.
این وسیله و رانندهاش تنها زمانی فعال میشوند که چند قطره از معجون مخصوص را روی سر براق و کچل او بریزی و «غول زندگیات» را تصور کنی. همان لحظه، خدمتکار بیدار میشود؛ تصویر آن غول روی پلاک سینهاش ظاهر میشود و او خودش میداند چه کند: غول را پیدا میکند، له میکند، میبلعد، و تبدیلش میکند به خوراکیای خوشمزه ، طوری که حتی فراموش کنی روزی چیزی تو را ترسانده بود.
این خدمتکار نقش یک نماد را دارد؛ یادآور اینکه هر هنرمند در دلِ خود راهی پیدا میکند تا غولهایش را به سوخت خلاقیت تبدیل کند، نه مانعی در مسیرش.


















نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.